صدام

صدام خوب نیست.برا همینه که کم باهات حرف میزنم.فک کن همش تو گوشت صدای گرفته ی خودت بپیچه.خب اعصاب آدم به هم میریزه دیگه.الان من با این صدای خرابم هرچی بگم که تو حرفمو نمیفهمی.فقط این صدای لعنتی یادت میمونه که خراش داشت.گفتم بیا جدی حرف بزنیم گفتی نمیتونم.گفتم زندگی که همش بغل کردن و ماچ کردن و این داستانا نی که.بیا بشینیم دو کلام جرف بزنیم ببینیم آحه چی کار میخوایم بکنیم این زندگیو .گفتی حالا وقت هست برا این حرفا.الان مگه چشه؟بعدم تقصیر انداختی گردن من.گفنی تو خودت کی جدی بودی که الان واسه من فاز جدی برمیداری؟تو خودتم مسخره میکنی.یه چیز میگی بعد ده ثانیه بعد از همونم پشیمون میشی.یعنی چی این حرفا؟فک کردی شبیه حافظ و فیلمای سورئال داری زندگی میکنی؟نه عزیز من نه.همین رفتارات بود که این شد.که رفیقامون پر کشیدن و زنگ نمیزنن که بریم کلاردشت جمع شیم.منم که میبینی اینجام چون یه خریتی کردم دوست داشتم.اینم دست خودم نی.باید یه روز بدم بیاد که نمیشه .فک نکن خیلی باحالی.نه آقاجون.غیر از بن بست کردن همه خیابونای اطرافمون کاری نکردی.همیشه میگفتی نظر بقیه برام مهم نی خب یه بار پرسیدی برای من چطو؟حالا داری به من میگی صدام خوب نیست نمیتونم حرف بزنم؟خب نزن.ول کن.بزن یه فیلم ببینیم تا حالا ببینیم فردا چی میشه.چیکارت میشه کرد؟هیچی.


منبع این نوشته : منبع
ببینیم ,الان ,صدای ,صدام

با چتر آبی ات به خیابان که آمدی...

برایت یک شعر نوشته بودم.شعرش حرفی برایم نداشت.در واقع نمیخواستم اتفاق ابدی ای در ادبیات رقم بزنم.میخواستم با لحن خاصی برایت بخوانم و بعد تاثیرش را در چشمانت دنبال کنم.اندکی شرم و سر به پایین انداختن و بعد هم لبخند و اینکه خیلی خوب بوده است و شاید یک هیجان کوتاهِ کمی الکی که مگر شعر هم میگویی؟و بعد من کمی خم به ابرو بیاورم و  بگویم گهگاه یک چیزهایی مینویسم.میبینی؟برای همه اش برنامه ریخته بودم.دیگر هیچ چیز تازه نبود.دست هایم برای شعر نوشتن عرق نمیکند.من حتی برای بی توجهی ات هم آماده شدم.این داستانی بود که روزهاست میخواهم به تو بگویم اما نمیشود.من برای همه چیز آماده شدم.برای عاشق شدن و برای بیخیال شدن تو.همین است که دیگر برایم خیلی هم فرقی نمیکند که به من لبخند بزنی یا بگویی کار دارم و باید بروم.
من هر چه بشود مینشینم و همین را گوش میدهم.فرقی ندارد...
https://soundcloud.com/niloo-amraee/38l4esyumc1l
یه شب مهتابی بود...

منبع این نوشته : منبع

سه راهی

ردپاهای خیست را روی پارکت خانه دنبال میکنم.که آمدی و بی صدا حوله را دور خودت پیچیدی و رفتی به اتاقت.من همان جای همیشگی ام نشسته بودم و نقاشی میکردم.رو به روی پنجره،رو به روی پاییز.به خودم گفته بودم پاییز حال مارا بهتر میکند.هر روز این گیاه های کوچکت را آب میدادم-که فراموششان کرده ای-و کیف بچه های مدرسه را نگاه میکنم.راستی تا کی باید جمعه صبح ها تنهایی بروم به دیدارش.هشتاد تا نود را دید و دیگر تمام.و تو هم تمام.هنوز بعضی شب ها رد پاهای خیست را روی پارکت دنبال میکنم.به امید اینکه ساز دهنیت را دوباره دست گرفته باشی و منتظر من باشی.

منبع این نوشته : منبع
میکنم ,دنبال میکنم

خیال باطلِ درکِ معانی در لحظه

بسم الله

هفت سالم بود.شب ها عادت کرده بودم به خوردن یک لیوان شیر.هر شب.پدرم ساعت شش صبح میرفت سرکار.کارش کرج بود.ساعت هشت شب راه میفتاد و نه و نیم تازه میرسید خانه.خسته.بدون هیچ استراحتی مدام کار میکرد.همیشه برای من.یک شب که آمد خانه شیرمان تمام شده بود.ساعت یازده شب بود.سال 82 83 بود و هنوز مثل الان هر ده قدم یک مغازه نبود.بغض کردم و گفتم شیر میخواهم.اگر شیر نخورم نمیخوابم.خسته بود ولی رفت و دو تا شیر پاکتی بزرگ میهن برایم خرید.خوردم و خوابیدم.ولی این تصویر برای همیشه با من ماند.امشب رفتم مغازه و یک شیر قهوه بزرگ میهن برداشتم.همان تصویر کودکی به من برگشت.باز هم بغض کردم.این بار پاکت شیر در دستانم بود و بغض کردم.این بغضِ شش صبح تا ده شب کار کردن های او بود که من هیچ وقت نفهمیدم.که هنوز هم بی صدا کار میکند و من وابسته ی او هستم.که در اوج خستگی برایم یک لیوان شیر ریخت و مزه اش را هنوز فراموش نکرده ام.


منبع این نوشته : منبع
ساعت ,بزرگ میهن

پیانو

صدای بازی کردن دست هایت روی پیانو رو میشنوم.این یک صدای ابدیست برای من.که مدام تکرار میشود.دست راستت که ثابت مینوازد و دست چپت که روی نت ها بازی میکند.من نگاهم به صورت توست و تصویر صدای این نت ها در گوشم جزئیات صورتت را واضح تر میکنند.واضح تر و پر نور تر.روشن تر...


منبع این نوشته : منبع
صدای

ریشه

هر روز از کنارت میگذشتند

گلِ زردِ رنگِ گوشه ی باغ

هر کس دست نوازشی بر سرت میکشید و میرفت

تو رنگ نمیباختی

هیچ کس ندید ریشه ی این گل رنگین از خاک بیرون آمده 

هیچ کس ندید که سرش را میخواست به آفتاب برساند

هر روز از کنارت میگذشتند

و سرمای روزهای برفی را در خانه ی های گرمشان

در کنار چوب های آتش گرفته میگذراندند

و ندیدند برف با یک گل زرد چه میکند

هر روز از کنارت میگذشتند

و ندیدت که یک گلبرگ زرد رنگ در باد رها شده است

کاش فقط کسی ریشه ات را به خاک برمیگرداند

هر روز از کنارت میگذشتند

و امروز دیگر در بادها رها شده ای

رها

رها

رها



منبع این نوشته : منبع
کنارت ,میگذشتند ,ریشه ,کنارت میگذشتند

گلادیاتور

بسم الله

گلادیاتور دو تا دیالوگ خوب برام داشت.

اول اونجا که میفرماد:"همه ی ما از بین میریم ولی کارهامون تا ابدیت انعکاس پیدا میکنه."

دوم اینکه:"وقتی مرگ به یه مرد لبخند میزنه اون مرد چیکار میکنه؟اون مرد هم بهش لبخند میزنه."

که ما هر چه هستیم لحظه ای هستیم که می آید ولی تا ابد صدایمان در هوا باقی میماند.



منبع این نوشته : منبع
لبخند میزنه